شايلي و آب بازي با خدا ...
" تاب تاب عبه*، خدا بيا آب بازي"
خدايا خوب ميدانم كه تو آنقدر مهربان و بزرگي كه با دخترك ناز من مي نشيني و بازي مي كني.خدايا خوب ميدانم همانقدر كه به من لطف كرده اي و اين گنجينه انساني و عشق الهي را بخشيده اي به دل پاك و عزيز دختر كوچك من هم مرحمت مي كني و در زماني كه فقط خودت و خودش مي دانيد با او بازي مي كني.
حتما به درخواست او جواب مثبت مي دهي و اگر اين طور نبود او تو را در اين سن كم به اين خوبي نمي شناخت و در دلتنگي هاي كودكانه اش تو را يعني " خدا " را صدا نمي كرد. روزي چندين و چند بار شايلي كوچك من خدا خدا مي گويد و من تمام اين لحظه ها را بغض ميكنم و بي اختيار اشك در چشم او را درآغوش مي گيرم. اين نور رحمت توست كه در دل مهربان و پاكش نفوذ كرده است.
خدايا تو را روزي صد مرتبه شكر مي كنم ، اين همه بزرگي و محبت در حق من يعني رعفت و بخشندگي تو از قدرت انديشه و تخيل من به قدري بيشتر است كه من بي آنكه خود بدانم غرق در فكر تو مي شوم و در آخر نمي دانم از چه روست كه دست مرا گرفته اي و به سوي ايده آل ها مي كشاني ، نمي فهمم تو با اين همه بزرگي چطور با دخترك من آب بازي مي كني.
" تاب تاب عبه، خدايا بيا آب بازي " ، اين جمله را شايلي من ، هديه تو ، بارها تكرار مي كند در مواقع شادي و شادماني.
* : عبه = عباسي
از زمان پست قبلي تا حالا شايلي كوچولوي ما خيلي پيشرفت داشته هم در راه رفتن كه ديگه بايد بگم دويدن !!! و هم حرف زدن، تقريبا مي تونه جمله بسازه و خيلي راحت منظور خودشو با حرف به ما مي رسونه و همه حرف هاي ما رو هم مي فهمه.
خيلي شيرين تر شده از پيش و هر روزي كه ميگذره احساس مي كنم بزرگتر شده از روز قبل.
در اين مدت كه آپ نكردم ۲ تا مسافرت داشتيم اولي دبي بود. درست عيد فطر دبي بوديم و فكر مي كنم بيشتر از همه به شايلي خوش گذشت با اون همه خريد و بازي و شادي هايي كه مي كرد، توي هتل چند تا دوست هم پيدا كرد كه همش مي گفت بريم بچيا( بريم پيشه بچه ها) اسم يكي رو گذاشته بود دوست و بقيه بچيا يعني بچه ها بودن. دوست هاش و البته مادرهاي دوست هاش هم خيلي از شايلي خوششون اومده بود و كلي باهاش بازي كردن هنوز هم بعضي وقت ها زنگ ميزنن كه باهاش حرف بزنن، دوست هاي خوبمون گرگان زندگي مي كنند من فقط اسم يكي از بچه ها رو يادم هست كه يه پسر ۸-۷ ساله بود به نام حافظ و خيلي مهربون و دوست داشتني.
مسافرت بعدي شمال بود همين هفته پيش با عمو محسن و خاله منيژه و تيام كوچولو كه يك سال از شايلي كوچيكتره و عمو محمد و خاله آزاده و ماني كه اون هم يكسال از شايلي كوچيكتره و عمو حميد و خاله سميه و پارسا ( كعبه ي آمال و آرزوهاي شايلي در اين مسافرت كه همش صداش مي كرد : پاسا !) كه حدود ۱۰ سال داره. اصولا شايلي با بچه هاي بزرگتر از خودش رابطه بهتري داره و به كوچكتر از خودش زياد محل نميده البته در اين جمع خيلي مواظب دو تا ني ني بود و همش مراقب بود كه چيزي از روي زمين بر ندارن و نخورن و اگر چنين خبطي ميديد فورا تذكر ميداد : نخوي اخيه ، نخوي كثيف . پستونك و شيشه شير هر كدوم رو كاملا مي شناخت و هر كجا كه بودن اون ها رو بهشون مي رسوند!
متاسفانه از سر لطف و شيطوني هاي شايلي خانم دوربين ما حالش بد شده و از دبي تا حالا نتونستيم درست و حسابي عكس بگيريم در نتيجه كلا از اين دو مسافرت عكس زيادي نداريم.

شايلي خانم بلافاصله بعد از حمام، قبل از دبي.

ژست براي عكس با كلاه خرگوشي حوله حمام

فيگور دست زير چانه

ژست خود جوش شايلي براي عكس بعد از حمام و موهای خیس !!!

شايلي و قرمزی يكي از عروسك هاي مورد علاقه اش که بابا موشی ( بابا بزرگ پدری) براش خریده.

اوه نه بابا !! بهش گفتم شايلي ژست بگير تا ازت عكس بگيرم !

مدل دراز كش

دبي پر از شيطنت و بازي گوشي بود.

روبروي فروشگاه " مادر كر " ، دبي

خسته و غرق در افكار و مشغول خورن قاقا ، دبي

شيطنت به حد اعلا ، محوطه ساحلي برج العرب دبي.

رقص و پايكوبي و فيگور آني براي عكس ، هتل محل اقامت ، دبي

محوطه هتل آتلانتيس دبي كه براي تماشاي آكواريوم زيبايش رفته بوديم.
واي كه چقدر من تنبلم توي اين آپ كردن وبلاگ ها...
همين جا از دختر گل و قشنگم كه واقعا دوستش دارم و نمي دونم چه اندازه و معياري مي شود انتخاب كرد براي سنجيدن اين عشق عذر خواهي مي كنم و اميدوارم كه در آينده من را به خاطر اين دير كرد ها ببخشه.
از آخرين پست شايلي خيلي پيشرفت داشته، بالاخره توي 16 ماهگي يعني اواخر تير ماه 88 ما رو از نگراني راه نرفتن نجات داد و به تونست روي پاهاي خوشگلش و بدون كمك ديگران قدم برداره و كلي خوشحالمون كرد.اين راه نرفتن و طولاني شدن مدت چهار دست وپا رفتن شايلي يكي از دغدقه هاي اصلي من و مامانيش و البته پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هاش بود كه خدا رو شكر بر طرف شد.
از همون روزهاي اول قدرت كلامي شايلي معلوم بود و خيلي زود تر از راه رفتن شروع به حرف زدن و اداي كلامات سخت و آسون كرد حالا هم تقريبا خيلي خوب ميتونه منظورش رو با استفاده از حرف زدن برسونه.
به من ميگه بابا كه از خيلي وقت پيش شايد از 9 ماهگي خيلي راحت بابا ميگفت به ماماني هم "ماما بعضي وقت ها مامان" ،مادربزرگ ها رو ماجو (=مامان جون) صدا ميكنه، همه وسايل برقي و متحرك از ماشين هاي توي خيابون گرفته تا ماشين لباسشويي اوّوا ( به تشديد "و" بخونيد) هستند.
عاشق ميگو شده و خيلي شيرين ميشه وقتي ميگه "مي گو" به شيشه شيرش ميگه " مي مي شي" و به پستونك " پيس" ديروز توي پارك دو نفر داشتن بدمينتون بازي ميكردن من گفتم شايلي بگو بدمينتون و گفت " بتميتون" عاشق پارك و به قول خودش تاپ تاپ سواريه و هر روز سهميه پارك و تاب سواري داره اگر من برسم كه حتما ميبرمش و اگر نه اين وظيفه مهم به عهده ماجو ها و ماماني ميافته. كلي طرف دار ساسي مانكن شده و به محض نشستن توي ماشين ميگه " بابا ! ناناي" و غير از ساسي مانكن تقريبا هيچ آهنگي رو به رسميت ناناي بودن نمي شناسه. البته كلمات زيادي رو ميگه كه الان حضور ذهن ندارم ولي به نوبت همه اونها رو مي نويسم.
به شدت اهل بازي و شيطوني شده به طوري كه حتي يه لحظه هم نميشينه و كمتر از يك ثانيه هم نبايد چشم ازش برداشت.
خلاصه خيلي شيرين و دوست داشتني تر شده ،حالا كي ميدونه كه من بايد با عشقش چكار كنم؟ كه از ديدن و بوسيدنش سير نميشم.
شايلي موش مي شود:

كنار ساحل هتل وازيك درياي خزر:

كنار درياي خزر:

ساحا هتل وازيك :

بدون شرح :

جديت در بازي در شن ها :

بر گشت از مسافرت تبريز و ميانه، كنار آزاد راه زنجان - ميانه و خوردن هندوانه ي شيرين و آبدار و البته زرد كه در گرماي ۳۸ درجه خيلي فاز مثبت ميدهد :

ميانه و استخر بادي :


شايلي ، فرشته اي كوچك...
در خانه ي ما بهشتي كوچك واقع شده، بهشتي پر از نور و عطر خدا، پر از تجسم گل هاي بهشتي ، رودخانه هاي روان و باغ و باغچه هاي الهي.
وارد بهشت كه بشويد بوي خوش نرگس و شب بو مي آيد، لاله هاي عاشقش زير پايتان را فرش مي كنند و مي توانيد يك دل سير به تماشاي دشت گلهايي بنشينيد كه چشمان را خيره و مسخ مي كنند از زيبايي، تا بخواهيد هواي تازه .
آنجا عروسك هاي رنگارنگي ست كه مقياسي كوچك از سرگرمي هاي كودكانه اند. قلبهاي زيبايي ، شما را به حرير پرده پيوند ميزنند و پاي پنجره، تختخواب فرشته آسماني، خود را براي خواب ململيِ هديه خداوند مي آرايد.
خوش به حال خواب، خوش به حال خواب رنگيني كه كودك مرا غرق مي كند در خويش و من به صورت معصوم فرشته ام چشم مي دوزم و لذت مي برم از اين همه لطافت و ظرافت .
اتاق شايلي مثل بهشت مرا به سمت خود مي كشاند، اينهمه زيبايي و نرمي و لطافت ستودني ست. در آنجا هيچ جاي غصه نيست ، تا چشم كار مي كند كودكي نمايان است.
خدايا ، مرا در پرورش اين نهال بهشتي زيبا و بلند بالا ياري كن، ياري ام كن تا در طوفان ها و گردبادها ي حوادث تا نفسي در من هست او را به سلامت به بار بنشانم.
چقدر خوشگلي تو ...

واي چه با احساسي تو ...

ههه آخي قربونت برم من با اون خنده ...

يك عكس هنري .... ااا ببخشيد اشتباه شد ( عكس پاييني درسته) ...

... چقدر نگاهت زيباست ...

واي دندونات چه نازن ...

بغل دوستات و شعر و غزل سراييت هم زيباست ...

داري ميري خريد؟ زنبيل دست گرفتنت هم زيباست ...

ميگن كه سايت tinypic.com فيلتر شده؟ اگه اين خبر درسته و شما دوست هاي عزيز نميتونيد عكس ها رو ببنيد لطفا خبر بديد تا از سايت ديگه اي استفاده كنيم ،
باتشكر... بابا هومن و شايلي...
شايلي و روزهاي بعد از عيد ، روزهاي قبل از عيد
الان كه دارم اينجا را مي آپم ميتوانم به صراحت بگويم كه بعد از يك هفته ديشب دومين شبي بود كه راحت تا صبح يا لااقل تا نزديكي هاي صبح خوابيديم.
ماجرا از اين قرار بود كه دقيقا يكشنبه شب پيش يعني 16 فرودين ماه 88 ساعت 2 نيمه شب احساس كرديم بدن شايلي داغ شده،با هزار ترفند و كلك كه از خواب ناز داغ بيدار نشود و گريه سرايي نكند درجه تب يا همان دماسنج خودمان را زير بغل دخترك گذاشتيم و با چشمان از كاسه بيرون زده و دهان كف كرده جيوه لعنتي را روي عدد 39ديديم، حالا تصور كنيد من و ماماني چه حالي داشتيم در آن لحظات. بچه سالم و خندان بدون اينكه در طول روز بيرون رفته يا لحضه اي احساس بد حالي كرده باشد حالا در خواب، تب 39 درجه كرده. ماماني سريع وارد عمل شد و يك شياف استامينوفن كه در مدت يكي دو ماه گذشته جزء پر مصرفترين مواد در خانه ما شده ! روانه باسن مبارك جوجو خانم كرد.جوجو خانم هم با شدت گريه از خواب بيدار شده بود چند سرفه قشنگ مهمانمان كرد و ما هم به گمان اينكه سرما خوردگي باشه شبانه رفتيم اورژانس بيمارستان لاله كه از قبل ماماني ميدانست دكتر جوان حاذقي به نام دكتر نيكخواه، متخصص كودكان، يكشنبه ها شيفت شب آنجاست. دكتر بعد از معاينه سخت شايلي - سخت از اين جهت كه جوجو خانم از دكتر شديد ميترسد و اجازه معاينه را نميدهد حتي براي چند ثانيه – گفت كه هيچ مشكلي نيست و يك ويروس نامرد وارد بدن خانم خانما شده و دوره اش هم 2 تا 3 روز بيشتر نيست، ماماني سوال كرد كه اين تب ناگهاني مي تواند مربوط به دندان تازه باشد كه دكتر اين نظريه را رد كرد و گفت تب دندان معمولا از نيم درجه تا يك درجه بيشتر متجاوز نيست، ماهم خوش و شادان برگشتيم و تا صبح نخوابيديم كه مبادا تب بيشتر بشود و از كنترل ما خارج. سه روز و سه شب به همين منوال ادامه پيدا كرد و با قطره و شياف استامينوفن و شربت بروفن سعي داشتيم كه تب را پايين نگهداريم و شب بيداري ها و استرس تشنج كردن را هم به اين منوال اضافه كنيد. از آنجاييكه دلمان طاقت نمي آورد درست در روز سوم بيماري تصميم گرفتيم كه نزد يك دكتر ديگر كه يكي از دوستان ماماني معرفي كرده بود برويم ، با هزار بدبختي و سه ساعت معطلي در مطب خانم دكتر بالاخره موفق به ديدار ايشان شديم كه ايشان هم فرمودند كه ويروسي است و حتي ممكن است كه تا 5 روز هم ادامه داشته باشد و بعد جوشهاي قرمزي هم در روي بدن شايلي ببينيد. اما شب سوم به ناگاه تب خيلي كم شد در حد 37.5 يا نهايت 38 درجه و تا جاييكه تا روز پنجم ساعتها تبي وجود نداشت اما شايلي حالا بيقرار شده بود ، از آنجاييكه ما ميگوييم شايلي بسيار با هوش است ( قربون دست و پاي بلوريت برم مادر!!!) با دست به سمت گوشه لپش به مامان جوني – مادر بنده- اشاره كرد كه اوف اوف !!! در نتيجه ماماني هم طي يك معاينه فني دقيق به ابن نتيجه رسيد كه بله جوجويي دندان نهم و دهم را دارد در مي آورد، از اينجا كاملا به حرف دكتر نيكخواه رسيديم كه بعد از اتمام دوره ويروسي بعني روز سوم شايلي با تب هاي كم در حال دندان درآوردن است. مرواريد هاي تازه و قشنگ مبارك.
13 بدر امسال بر خلاف سال پيش كه شايلي نوزاد بود توانستيم بيرون از خانه نحسي را بدر كنيم، بيرون كه چه عرض كنم، جايي كه رفتيم فقط 10 دقيقه با منزل فاصله داشت، جايي وسط شهر، بين آسمان خراشها و برجها و خانه هاي كوتاه و بلند،كنار اتوبانهاي طويل پر ماشين!! درست وسط زندگي شهري و ماشيني، دره فرحزاد !
از بزرگراه اشرفي اصفهاني كه بالا برويد درست نبش بزرگراه نيايش يك جاده تنگ خاكي وجود دارد كه بعد از پيچ كوتاهي به فضايي مي رسيد كه پر از درخت و چمن و گياه است و كمي پايينتر هم يك رودخانه در جريان است كه من به خودم تلقين ميكردم اين رودخانه واقعي است و اصلا ربطي به فاضلاب هاي شهري ندارد !
از آنجاييكه شايلي روابط عمومي خوبي دارد آنجا هم مثل ساير مكان هايي كه ميرويم دوستاني پيدا كرد و با آنها كه فقط 6-7 سال از خودش بزرگتر بودند !!! عكس يادگاري انداخت.
امسال عيد مثل سال گذشته مسافرتي در كار نبود ، اما در كل نوروز خوبي بود و مقدار زيادي از كم خوابي هاي يك سالمان را جبران كرديم، سالي كه گذشت پر بود از كم خوابي و خستگي و استرس پدرانه و مادرانه ي ما.
هر سال تحويل سال بر اساس يك اعتقاد قديمي من و ماماني ، بايد در خانه خودمان باشيم و عليرغم اسرار هاي زياد والدين محترم به منزل هيچ كدام نميريم، پارسال و امسال با بقيه سال تحويل هاي بعد از ازدواج يك فرق بزرگ داشتند، ما به لطف خدا دو سال است كه به سفره هفت سينمان يك شين اضافه كرده ايم، شايلي !
نفر سومي به ما اضافه شده كه حالا تمام هوش وحواسمان را به سمت خودش چرخانده و جز او به هيچ چيز ديگري فكر نمي كنيم ،نفر سومي كه رنگ هاي شاد و كودكانه اش را به در و ديوارهاي خانه مان پاشيده ، با شايلي زندگي پر از نور و هواي تازه ست.
قبل از عيد وقتي همه در گير و دار نزديك عيد بودند ، شايلي دوباره در خواب تب كرد ولي نه به اندازه هفته پيش و سريع هم تب قطع شد و دوباره ماماني بعد از معاينه تشخيص داد كه دو تا ندون نيش دارند سر به آسمان مي سايند. به توصيه دكترش هفته قبل از اين يك آمپول D3 به شايلي زديم كه كمك به كلسيم بشود كه تنبل خانم زودتر اقدام به راه رفتن كند ولي اين كلسيم عزيز سريع در دهان و لثه جوجويي خانم خود نمايي كرد.
اما جشن تولد شايلي باز به خاطر مريضي اش با يك هفته تاخير برگزار شد، درست شب تولدش شايلي گرفتار تب و اسهال شد. به ناچار از همه مدعوين عذر خواهي كرديم و 5 روز تمام به مريض داري پرداختيم ولي در نهايت هفته بعدش موفق شديم كه جشن تولد بگيريم و شايلي هم تا ساعت 2 نيمه شب بيدار بود و در جمع حاضر !!!
جشن تولد كودك يك ساله را با مهمانان عزيز بالاي 25 سال گرفتن هم شاهكاري است كه كمتر كسي ميتواند انجامش دهد !!!.
ببخشيد كه اين پست خيلي طولاني بود، بعد از مدت ها آپ كردن با اين همه حرف براي گفتن بهتر از اين نمي شود.
شایلی در آستانه اولین سال تولد...

شايلي خانم ما در آستانه اولين جشن تولد خودش قرار گرفته كه بعد از جشن عكس هاي
مراسم رو همين جا ميزارم ،اما حالا اگه دوست داريد اين كليپ رو به همين مناسبت ببينيد:
شايلي و سفر به اصفهان ...
ما و شايلي و خانواده خاله الميرا و عمو كوروش در يك اقدام ناگهاني تصميم گرقتيم بريم اصفهان،
شهر خاطره ها و ياد ها !
خانم كوچولوي ما مثل هميشه خوش مسافرت بود و كلي به خودش و ما خوش گذروند، كلي شيرين كاري و خنده برامون با خودش آورده بود اصفهان، اصفهان با شايلي شيرين بود نه با گز و پولكي.
خدا رو توي همه دقايق اين مسافرت كه شايلي توي بغلم بود و از وجودش لذت ميبردم شكر كردم، شكر كردم براي بخشيدن اين فرشته ناز و مهربوني كه تمام زندگي ما رو رنگ زده.
اصفهان با شايلي شيرين بود نه با گز وپولكي... .

ما سه تا زير يكي از طاق هاي سي و سه پل
باز هم ما سه تا در اتاق رقص و موسيقي شاه عباس در عالي قاپو !
( به جهت غدقن بودن استفاده از فلاش دوربين اين عكس تاريك است!)

ما و خانواده خاله اينا در ميدان نقش جهان پشت به مسجد شيخ لطف الله خان

ميدان نقش جهان ...

چهلستون و دوستان چيني شايلي كه شايلي از خوشگلي بي حد آنها در شگفت بود !
اصولا انگار شايلي براي خارجي ها خيلي شيرين و بامزه بود،به جز اين خانم هاي توريست چيني كه شايلي توجه اونها رو جلب مي كرد ،يك خانواده ايتاليايي در سفره خانه سنتي نقش جهان و چند نفر ديگه هم از كشورهاي مختلف هم با ديدن شايلي كلي ذوق زده مي شدند!

باغ و عمارت زيباي و گيراي چهلستون كه انگار تا همين ديروز شاهان صفوي در اونجا بوده اند.
و شايلي خسته كه ديگه بغل بابايي خوابش برد !

شايلي و باباش ...

شایلی و کلی عکس ...









شايلي و دغدغه هاي پدر ...
*
داريم به هم عادت ميكنيم ! يا شايد هم به اين حالت ميگن وابستگي!
در هر صورت من دوستش دارم ولي ته قلبم ميترسم از عاقبت كار نميدونم چرا
شايد به خاطر شايلي باشه اين ترس بيشتر.!مي ترسم از اينكه به من خيلي
وابسته بشه و من نه لياقت اين عشق رو داشته باشم نه توانايي ادامشو،
مي ترسم از زماني كه شايلي چشم باز كنه ببينه من به هر دليلي نيستم . البته
همين حالا هم بشتر ساعات شبانه روز رو در كنارش نيستم ولي همون چند ساعت
همش دلش ميخواد بغل من باشه حتي تازه گي ها گريه ميكنه و دستاهاشو باز ميكنه و
يه جوري ملتمسانه نگاهم ميكنه كه يعني بيا منو بغل كن، وقتي كه بغلش ميكنم
به ندرت پيش مياد كه بره به سمت نفر ديگه اي حتي مامان پريساش ،سريع بر ميگرده
و خودشو ميپسبونه به من يعني از بغل بابايي تكون نميخورم.
اين روزها سر كار خيلي دلم هواشو ميكنه كاش ميشد هر روز حتي يك ساعت ميرفتم خونه
ميديدمش ،بوسش ميكردم و بوش ميكردم و بر مي گشتم.
ميگن دخترها خيلي بابايي مشن ، انگار راست ميگن هم دخترها خيلي بابايي مشن
هم باباها خيلي دختري !
نمي دونم شايلي وقتي بزرگ بشه باز هم منو اينقدر دوست داره يا نه؟ نكنه بشه مثل خيلي از
بچه هاي امروزي كه بي تعارف از ريخت پدرشون بدشون مياد و فكر ميكنن كه پدر يعني كسي كه
آزادي رو ازشون صلب كرده، من دلم نميخواد كه همچين پدري باشم ولي از جامعه خراب و كثيف
ايران ميترسم.
من از آينده شايلي ميترسم، دلم نميخواد دسته ي گلم خدايي نكرده صدمه اي ببينه، از اين كه
به آينده اين مملكت نميشه مطمئن و اميدوار بود ميترسم و بدتر از همه ترس تآمين مالي شايلي
در سالهاي بلوغ و جواني اون هميشه دغدغه منه نه اينكه خدايي نكرده وضعيت مالي بدي داشته
باشم نه ! ولي نميشه به اين بسنده كرد كه اوضاع همين جوري باقي ميمونه ،كي از فردا خبر داره؟!
ايران، امروز يك جوره فردا جوره ديگه.!
شايلي اين روزها بيشتر از قبل به من حس پدر بودن ميده ، احساس همسر بودن براي پريسا
هميشه عالي بود حالا با وجود كوچولوي دوست داشتنيي مثل شايلي زندگي براي من رنگ
قشنگتري داره.
* : اين پست رو بدون عكس بپذيريد.
شایلی و روروئک ...
این روزها دیگه نمیشه دوری دخترک رو تحمل کرد
بیشتر از انتظار شیرین شده، وقتي ميايم سر كار دلمون براش
يه ذره ميشه و اون تا ميتونه خودشو لوس ميكنه و توي دلها جا باز ميكنه
ماشاالله ماشاالله از سنش جلو تره و همش دلش ميخواد با همه حرف بزنه
البته به زبون خودش عاشق راه رفتنه البته روي پنجه پا.
خلاصه اينكه دلمونو خيلي برده طاقت دوري و مريضيش بسيار سخته اميدوارم
هميشه سالم و خوش خنده باشه.
از همه دوستهاي گل به خاطر دير آپديت كردن اين وبلاگ عذر خواهي ميكنيم
واقعيت اينه كه مشغله زياد و كمي وقت فرصت اين كار رو از ما گرفته، اما هميشه
به ياد دوستان خوبي و مهربان و البته كوچولوهاي نازنيني كه به واسطه شايلي
پيدا كرديم، هستيم.


